تبليغاتX
غوغای عشق در کلبه عشق

غوغای عشق در کلبه عشق

غوغایی فراتر از عشق

من صبورم اما!!!!!!!

 

من صبورم اما... به خدا دست خودم نیست اگر مي رنجم.

 

 يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم

 

مي بندم من صبورم اما...چقدر با همه ي عاشقيم محزونم !


و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما...


بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم

بي دليل از همه ي تيرگي


تلخ غروب و چراغي که تو را از شب متروک


دلم دور کند مي ترسم...


من صبورم اما...

آه ... اين بغض گران صبر نمي داند چيست !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:31  توسط دل آرام  | 

سال نو مبارک

 

 

دلهای پر مهرمان را به روزهای سبز و زیبای بهار پیوند

می زنیم و شادی را برای یکدیگر به ارمغان می آوریم.

همچنین: 

 عید نوروز را به گلهای یاس بهشت آرزوهایم ،پدر و مادر

عزیزم که عطرشان پایدار ومهرشان ستودنی است

تبریک میگویم..

***

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:35  توسط دل آرام  | 

کجایی نازنین؟؟

 

دیـشـب باز در پـی تو ، تـو را گریـستم ...

دیـشب باز به دل زدم ، شـبانه ، دل بـارانی شـد ...

دیـشب باز با دل تـنهایم از تـو گفـتم و بـغض ها کردم ...

دیـشب نفـسهایم بـوی تـو را گرفته بود ... مـثل گـذشته

دیـشب هـمه غربـتم را گریـستم و بـر روزگار خود باریـدم ...

    نازنـین مـن کـجایـی؟؟!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:30  توسط دل آرام  | 

غریبه

 

نگاهت کرده ویرانم غریبه

زدی آتش به ایمانم غریبه

مرا هرگز مکن اینگونه تنها

که مرغی زیر بارانم غریبه

تو را آغاز خواهم کرد روزی

اگر چه رو به پایانم غریبه

دلم بیمار عشقت گشته اما

چه خواهد شد نمیدانم غریبه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:23  توسط دل آرام  | 

می روم..

من پذیرفتم که عشق افسانه است..

این دل درد آشنا دیوانه است..

می روم شاید فراموشت کنم..

با فراموشی هم آغوشت کنم..

می روم از رفتنم شاد باش..

ار عذاب دیدنم آزاد باش..

گرچه تو تنهاتر از ما می روی..

آرزو دارم ولی عاشق شوی..

آرزو دارم بفهمی درد را..

تلخی برخوردهای سرد را..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:38  توسط دل آرام  | 

ولنتاین

 

ولنتاین مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:58  توسط دل آرام  | 

ولنتاین مبارک

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد

شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:33  توسط دل آرام  | 

شب است و.....

شب است و ماه ميرقصد،ستاره نقره مي پاشد،آسمان بوسه مي خواهد...
در اين خلوت شب،من هستم و تنها قلم به دست با کوله باري از غم واندوه ميخواهم برايت بنويسم از اميد و آرزوهاي گذشته که همواره قلب کوچکم را مي فشارد از لحظه اي که قلم را به دست گرفتم ،نمي دانم که چگونه شروع کنم که تو در ابتدا و انتهاي آن باشي نمي دانم چگونه غصه هايم را با تو نگويم...که تو همه غصه هاي مـني... .از غم دوري و دلتنگي چه گويم که تمام قصه هاي غم مرا ساخته اي... .فرياد نگاهم را جز اعماق تو در توي چشمـان دريايي تو، چه مکـان لايق است... ؟ درخشش اشکم را به که هديه کنم که پشيمان نشـوم...؟ آهم را به کجا فرستم که نسوزد از جور...؟  قلم را کنار گذاشتم و در تاريکي شب به آسمان  خيره شدم ،ناگهان سکوت آسماني در گوشم زمزمه کرد و گفت:بنويس که دوستش داري و هرگز او را فراموش نمي کني و من هم چنين نوشتم!!!


حالا من تنها در اين سکوت مرگبار نشسته ام و مي نويسم:


((دوستت دارم، دوستم بدار...))
((بپذير آهم را... .))
(( اي بهترين پناهگاه محبت ))

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:47  توسط دل آرام  | 

یه داستان

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي

اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.

دختر لبخندي زد و گفت ممنونم....


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..

نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..

دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم

 تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..

ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...

شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت

 چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با

 موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن

 اين نامه براي شماست...


دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد.

 بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.

از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم

اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم

 اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..

اون قلبشو به دختر داده بود...


آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش

 جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم....

 

تقدیم به همه اونایی که همدیگرو باور ندارن

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:54  توسط دل آرام  | 

تخته سنگ

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني

عاشق شد چه کند؟

 من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.براي بار دوم

 که از آنجا گذر کرد

 زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر

 نداشته باشد چه کند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست

 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم

  انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد

 اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:42  توسط دل آرام  | 

دلم میخواهد...

 

سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم گریه کردم.عکست را هزار بار بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی.
من عکست را بغل کرده بودم و به سینه ام میفشردم و گریه میکردم.دلم گرفته نازنین.دلم از این دنیا گرفته است،از دست خودم خسته شده ام.میخواهم فرار کنم،حتی از خودم.
میدانم نازنینم،میدانم در آن دل مهربانت چه میگذرد،مهربانیت را میفهمم،با تمام وجودم درک میکنم.فقط خسته ام.میدانی چه میگویم؟دارم باز هم تنهاتر میشوم.چند ماه دیگر،من میمانم و این خانهء خالی از همه چیز.من نمیتوانم تحمل کنم.
صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم.انگار در یک بیابان تاریک و بی انتها تنها مانده ام،تصویر شما دور و دورتر میشود و من هرچه فریاد میزنم هیچ صدایی از گلویم خارج نمیشود.نمیفهمم در اطرافم چه میگذرد،هم خوشحالم هم در نهایت غم و اندوه.
خاطرات گذشته مثل سیلی به طرفم هجوم آورده اند.
دیگر توانش را ندارم.دیگر نمیتوانم صبوری کنم.خدایا بفهم که دیگر نمیتوانم.این بار سنگین را از شانه های خستهء من بگیر.چرا هرچه امتحان سخت داری از من میگیری؟من از این همه امتحان خسته شده ام.میگویند تو هرکه را دوست داری بیشتر در رنج و عذابش میگذاری تا همیشه اسمت را صدا کند،ولی من دیگر نمیخواهم تو مرا اینطور دوست داشته باشی.
من هم دلم میخواهد طعم شادی و خوشبختی را مزه مزه کنم.دلم میخواهد بدون وحشت عشقم را نثار کنم.دلم میخواهد مثل آسمان وسیع و آبی و سخاوتمند باشم.
دلم میخواهد دوست بدارم،دلم میخواهد دوستم بدارند.
دلم میخواهد زندگی کنم،عاشق باشم،بخندم،از شادی فریاد بزنم،چرا سهم مرا از شاد بودن نمیدهی؟چرا همیشه اندوه را قسمت ِ من میکنی؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 20:35  توسط دل آرام  | 

عشق واقعی

این داستان رو هم حتما بخونید.. خیلی غمگینه

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من موهاشو ونه کنم
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
بوسش میکردم
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم واسش حرف بزنم
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم
ولو شدم رو زمین .هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.
 

 

احساس شما بعد از خوندن این داستان چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:21  توسط دل آرام  | 

یه داستان عاشقونه

اینم یه داستان عاشقونه... حتما بخونیدش.. پشیمون نمیشین.

سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

احساس شما بعد از خوندن این داستان چیه؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 19:39  توسط دل آرام  | 

بارون

 

کوچیک تر که بودم فکر می کردم

بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه

چرا باید دل خدا بگیره!!!!

دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!! آسمان که خاکستری می شد

دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند

و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند

باران رحمت خداست

ولی حس کودکانه من می گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:22  توسط دل آرام  | 

یک بوسه

طعم شیرین عسل از بوسه است

پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

بهترین هدیه پس از یک انتظار

بشنوید از من فقط یک بوسه است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:5  توسط دل آرام  | 

گمنامی گم نشده

 میان همه ی جویها ، که همراه همه ی رود ها ،

به دریا سرازیر می شدند

جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن

بدریا نداشت

وقتی سایر جویها پرسیدند چرا؟ گفت:

من هر چند در مقابل عظمت دریا نا چیز و خوارم

اما من...

«گمنامی گم نشده» را بیشتر از « شهرت گم شده »

دوست دارم....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:35  توسط دل آرام  | 

چشم مادر

اینم یه داستانه خیلی غمگین  .....بهتون پیشنهاد میکنم حتما

 تا آخرش رو بخونید.............

 

 


چشم مادر

مادر من فقط يك چشم داشت.من از اون متنفر بودم ... اون

هميشه مايه خجالت من بود.اون براي امرار معاش خانواده

 براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت. يك روز اومده

 بود دم در مدرسه كه منو به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم .

آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟


 روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان

تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو

 گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ...كاش

مادرم يه جوري گم و گور ميشد...   


روز بعد بهش گفتم:


 اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟

 اون هيچ جوابي نداد....دلم ميخواست از اون خونه برم و

ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم


سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور

 برم


اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و

 زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال

 بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها

منو نديده بودو همينطور نوه ها شو

 

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد

 كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم 

 بي خبر


سرش داد زدم  :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها

 رو بترسوني؟ 


گم شو از اينجا! همين حالا.اون به آرامي جواب داد :اوه 

 خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد

 فورا رفت و از نظر  ناپديد شد . يك روز يك دعوت نامه اومد

 در خونه من براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان

 مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .


بعد از مراسم رفتم به اون كلبه قديمي خودمون  البته فقط از

 روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده.


اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن

 به من متن نامه اين بود: اي عزيزترين پسرم من هميشه به فكر

 تو بوده ام منو ببخش كه به خونت  اومدم و بچه ها تو ترسوندم

 خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا. ولي من ممكنه

 كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ

ميشدي  از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم 


آخه ميدوني ...


 وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو

 از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم

 كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم  بنابراين مال خودم رو دادم

به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي

من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه......

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 4:17  توسط دل آرام  | 

روز مادر

به مناسبت روز مادر

 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من،

 

 گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.

 

 گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام،

 

 طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.

 

گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم،

 

 معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف

 

 دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

 

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.

 

 مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس

 

 مي گويم و مي ستايمت.

 

 

روز مادر رو به تمام مادران ایران تبریک میگم

 

مادر عزیزم روزت مبارک 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:40  توسط دل آرام  | 

تو را همیشه دوست دارم

 

تو را به جای همه کسانی که شناخته ام دوست می دارم 

 

تو را به جای همه روزگارانی که می زیستم برای خاطر نان گرم

 

و برف هایی که آب می شوند و عطر گل های ارغوانی

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:25  توسط دل آرام  | 

آنکس که مرا تنها گذاشت

آنکس که مرا در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

 خداوندا به حق تنهاییت در تنهاترین تنهاییش با تنهاترین

 تنها کسش تنهای تنهایش مگذار..!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 4:39  توسط دل آرام  | 

تنهایی

 

 

ساليان سال تنها مانده ام

شايد اين رفتن سزاي من نبود

من دعا کردم براي بازگشت

دستهاي تو ولي بالا نبود

باز هم گفتي که فردا ميرسي

کاش روز ديدنت فردا نبود

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:24  توسط دل آرام  | 

دلتنگم

 

دلتنگم …

قسم به ماهي هاي قرمزي که در غريبترين تنگها زندگي مي کنند- به گلهاي آفتاب گردان که هميشه دلتنگ نورند.
دلم براي نگاه تو تنگ شده
به کبوتران قسم- به بادبادکهايي که ناگهان در سينه آسمان گم ميشوند- دلم کودکانه برايت پر مي زند
مهربانم
چه وقتها که دوست داشتم با تو زير اولين باران بهار و زير اولين برف زمستان در پياده رو شهر قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشکها نشان دهم.
چه غروبها که دوست داشتم کنار پنجره بنشينم و به شوق آمدنت بي تابانه آجرهاي ديوار کوچه را بشمارم و زير لب برايت دعا کنم.
چه شبهايي که دوست داشتم تو را همراه رنگين کماني در خواب ببينم تا بوسه اي هرچند کوتاه بر گونه هايم بنشاني- گاهي به پروانه ها قاصدکها آينه ها و ابرها التماس کردم که پيغام مرا به تو برسانند.
هر روز عکس تو را پيش رويم ميگذارم- اشکهايم را برايت ترجمه ميکنم.سفر عاشقانه شمع را برايت شرح ميدهم. از جدايي ها ميگويم و لاي دفتر خاطراتم پنهان ميکنم. نگاه کن دنيا به سرعت از مقابل من عبور ميکند.
پس کي ميخواهي دستهاي تشنه ام را به برکه هاي مهرباني ببري؟من گرمتر از تابستان و پر حرارت تر از شقايقها- من مواجتر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سياره اي دور جاري شود.من از همه سايه ها به تو نزديکترم.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 2:54  توسط دل آرام  | 

دلارام

دلارام...

دلارام دلم ، آرام من كو؟

درين باران غم ، پس بام من كو ؟
 
دلارام دلم كو ؟ آن نگاه كو ؟
 
برين كشتي شكسته ، ناخدا كو ؟
 
پس آن روياي ديروزي كجا رفت ؟
 
اسير باد پاييزي چرا رفت ؟
 
دلارام دلم ، دلتنگم از دل
 
كه اي دل ، پاي رفتن مانده در گل
 
براي زخم جان ، كو جان پناهي ؟
 
دلم مي سوزد و در سينه آهي
 
دلارام دلم ، آرام من كو ؟
 
درين باران غم ، پس بام من كو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:30  توسط دل آرام  | 

شعر عاشقونه

 

اي آسمون چرا گرفته اي ؟ نکنه تو هم عاشقي مثل من؟ پس تو

 هم گريه کن از عشق ، مثل من 

 اي آتيش چرا ميسوزي ؟ نکنه تو هم عاشقي مثل من؟ پس تو

 هم بسوز از عشق ، مثل من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:33  توسط دل آرام  | 

زندگی زیباست

زندگی زیباست زشتی های آن تقصیر ماست


در مسیرش هر چه نا زیباست آن تدبیر ماست

 
زندگی آب روانی است روان می گذرد


آنچه تقدیر من و توست همان می گذرد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:43  توسط دل آرام  | 

دوستت دارم

Click for Full Size View

فقط او را صدا کردم نيامد .. تمام شب دعا کردم نيامد.. به من گفت بايد

 با وفا بود.. به عهدش هم وفا کردم نيامد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:56  توسط دل آرام  | 

تولد

 

 

و امروز دوباره متولد می شوی

و شمعها ، که سهم توست از زندگی

و ستاره هائی که به میهمانی آمده اند

و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت

و عطری که نصیب پروانه هاست

و تو سهم من از تمام زندگی


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:50  توسط دل آرام  | 

آتش عشق

 عکس عاشقانه و محشر

 تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...
  
مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..
 
 کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...
 
حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...
  
مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...

نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...
  
تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...

یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...

من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:46  توسط دل آرام  | 

زیبا

 

زیبا

 

بازا  که دلم گناه دارد زیبا

در سینه دوکوه آه دارد زیبا

این بوسه که آیه ای است از سوره ی عشق

تنها به لب تو راه دارد زیبا

تکلیف شبم سه بار روی رخ یار

شیک چهره ی مثل ماه دارد زیبا

یک عمر دلم برای تو شعر نوشت

شرمنده که اشتباه دارد زیبا

این فاصله ها دخل مرا آوردند

بازآ  که دلم گناه دارد زیبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:46  توسط دل آرام  | 

قصه عشق

 

يه روز عشق و فضولي و حسادت و ديونگي با هم

 قايم موشک بازي مي کردن بعد فضولي حسادت

رو پيدا مي کنه حسادت از روي حسوديش به

 ديونگي ميگه عشق پشت گل سرخ قايم شده

 ديونگي خاري رو برمي داره و به طرف

عشق پرتاب ميکنه و عشق براي هميشه کور

ميشه ديونگي قول ميده تا اخر عمرش پيش

عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول ميده جاي

 چشم هاي عشق باشه براي همينه

هرکي عاشق ميشه ديونست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:17  توسط دل آرام  |